تبليغاتX
سرای امید

سرای امید

به یزدان که گر ما خرد داشتیم//کجا این سرانجام بد داشتیم

داستانی که خواهم گفت کوتاه است.همانقدر که کوتاه است تلخ هم هست.

داستان،داستان پسربچه ای است که مادرش کاسب بود.در محله آنها هیچ بچه ای حق نداشت با مادرش بازی کند چونکه مادرش کاسب بود.دوستی هم نداشت تا به او بگوید کاسب یعنی چی؟

در فرهنگ لغات به دنبال معنی شغل مادرش می گردد.

"کاسب کسی است که برای در آوردن خرج خانوده رنج و زحمت زیادی می کشد.در روایات آمده است که کاسب ارج و قرب فراوانی نزد خدا و فرشتگان دارد."

کاسب بودن چیزی نبود که به خاطرش تنبیه شد و یا خجالت کشید.باید به آن افتخار هم کرد.بله حتما افتخار می کرد و آن را به اطرافیان نشان می داد.

در زنگ پرورشی قرار بود بر اساس هویت صحبت کنند .صحبت از خود و خانواده هایشان هم جزئی از کار بود.

نوبت به او که رسید بلند  شد و با افتخار گفت:مادرم کاسب است.

کلاس همزمان ترکید.آرواره های معلم محکم به هم چسبیده بود و سعی می کرد عصبانیتش فرو کش کند اما با گفتن جمله ی:"خداوند کاسب کاران را دوست دارد" این سیلی معلم پرورشی بود که ساکتش کرد.

اخراج سه روزه او از مدرسه هم نتوانست به او بفهماند که در فرهنگ گفتاری و کثیف کوچه بازاری محله آنها زن کاسب کسی است که از طریق فاحشگی کسب روزی می کند و از طرف همان مردهایی پس زده می شود که برای فرو نشاندن عطش جنسی خود به سمت او می روند.

پسرک دوستی نداشت که به او بگوید باید از این موقعیت احساس خجالت کند.

+ نوشته شده در  بیست و ششم دی 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط شین.ملکی  | 

رفتم دکتر.طبق معمول از اون منشی های آلاگارسون کرده گوشی تلفن را به شانه اش تکیه داده و صحبت می کند با دو دست دیگرش هم حق ویزیت های چند ده هزار تومانی را می شمارد.

ناگهان صدای قهقهه زننده اش می پیچد در فضای سرد و بی روح مطبی که هر کس در سکوتش دردش را فریاد می زند برای کسی می گویند وسیله است از طرف خدا برای بر طرف کردن درد  آدمها.

بعد از قهقهه بدون لحظه ای درنگ و تامل بلند می گوید:آره شکر خدا!این روزها مطب خیلی شلوغه و کار و کاسبی توپه!ایشالله که همیشه این طور باشه(!!!!!!)

نتیجه اخلاقی:ما ایرانی ها آن قدر انسانهای کاسبی هستیم که دوست داریم دیگران از درد و مرض بیمرند اما بازار کار ما نخوابد.همچین جماعتی هستیم ما ایرانی ها!!!!!!

+ نوشته شده در  چهاردهم دی 1390ساعت 3 بعد از ظهر  توسط شین.ملکی  | 

باران ریز می بارید.با هر ترمز اتوبوس ردی از آب باریکه ای روی شیشه نقش می بست که هیچ وقت مسیرش با پیش بینی های من نمی خواند.هر قدر هم سعی می کردم تمرکز کنم تا بتوانم درست تشخیص دهم که در اثر ترمز بعدی مسیر آب به کجا خواهد کشید باز هم نمی شد.آب هم غیر قابل پیش بینی شده بود.مثل خود آسمان مثل آدمهای دور و برم .نمی توانستم تشخیص دهم بعدش چه می شود.

این که ندانی بعدش چه می شود مثل این است که با چشمان بسته قدم برداری و ندانی پایت را دقیقا کجا می گذاری.همیشه این حس اذیتم می کرده و می کند.نمی دانم این حس دقیقا از چه سنی پا به زندگی ام گذاشته فقط به یاد دارم  که همواره این عادت در من بیدار بوده و مایه عذاب و ناراحتی خودم و بعضی وقتها اطرافیان می شده.

تا اینکه با تاریخ آشنا شدم.معلم چهام دبستان درس اول تاریخ را خارج از کتاب و از خودش درس داد.گفت تاریخ درسی نیست که نمره بیاوری.تاریخ چیزی است که زمانی برای انسانهایی زمان حال بوده.پس برای قضاوت درست باید به همان زمان فرو بروی.باید ریزه کاری ها را بدانی.باید بدانی اگر دخترها کشته می شدند برای دوری از کدام حس بدی بوده  که در جامعه به مردمان تحمیل می شده.باید خودت را جای سر بازی بگذاری که علیه ارتش خودش انقلاب می کند.باید خودت را جای نواده ای بگذاری که پدربزرگش را با دست خودش به پای چوبه دار  می سپارد تا بدانی چگونه فکر می کرده.آن وقت است که می توانی قضاوت کنی کارش درست بوده یا نه.همانگونه که انسانهای بعد از ما می توانند در نبود ما به راحتی در مورد ما قضاوت کنند اما فراموش نکنید تاریخ صحنه قضاوت است و قضاوت درست همنیجور ساده انجام نمی شود.

تاریخ مثل جغرافی نبود.داستانی بود که در آن کش و قوس وجود داشت.تاریخ داستانی بود از زندگانی.زندگی هایی که می دانی بعدش چه می شود.در هر صفحه می دانستی با افتادن این اتفاقها قدم بعدی مردم داستان چیست.تاریخ برایم صحنه ای از آرامش شد.تاریخ را می خواندم چون دوست داشتم بدانم دقیقا بعدش چه شده.تاریخ برایم دنیایی از آرامش بود.تاریخ هیچ کتک ناگهانی نداشت تا بی هوا به تو بخورد و باعث شود تلو تلو بخوری.

سالهاست که می خواهم با خواندن تاریخ به آرامش برسم اما بازگشت دوباره به صحنه ی نبردی که نام زندگی رویش گذاشته ایم باعث شده تا به دنبال آن باشم که تند تند صفحه های زندگی ام را ورق بزنم شاید بتوانم بفهمم آخرش چگونه ختم می شود.


*این روزها زیاد فال می گیرم.از هر نوعش که فکرش را بکنید.از حافظ و تاروت گرفته تا چوب و انبیا!

*زندگی مثل رعد و برق است.رعد و برقی که اول برقش را زده و منتظر رعدش و صدای آسمان قلمبه اش هستیم.اما خیال زدن ندارد.هر روز که می گذرد بر نگرانی ها افزوده می شود.هر روز که می گذرد بر حجم رعد افزوده می شود .وای به روزی که آسمان بترکد.از آن روز می ترسم!

+ نوشته شده در  یکم آذر 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط شین.ملکی  | 

دستان پدرم گرم و بزرگ و قهوه ای بود.ناخنهای پهنی داشت.وقتی دست مرا می گرفت تضاد رنگی دستهای ما آدم را یاد کیک و شیر کاکائو می انداخت.

در سرمای کوه خستگی پاهای کوچکم تنها و تنها با گرمای دستهای بزرگ و گرم پدرم رفع می شد.

آخرین روز پدرم دستانش بزرگ شده بود.پرستار می گقت به خاطر تزریق زیاد سرم بود.اما خودم فهمیدم که مرگ درون پدرم لانه کرده بود.دستان پدرم گرم نبود .سرمای مرگ جای جریان زندگی را درون دستان پدرم گرفته بود.

من آن زمانی مرگ را شناختم که دستان سرد پدرم را گرفتم.مرگ چیز غریبی بود.مرگ سرد بود و خالی.

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط شین.ملکی  |