داستانی که خواهم گفت کوتاه است.همانقدر که کوتاه است تلخ هم هست.
داستان،داستان پسربچه ای است که مادرش کاسب بود.در محله آنها هیچ بچه ای حق نداشت با مادرش بازی کند چونکه مادرش کاسب بود.دوستی هم نداشت تا به او بگوید کاسب یعنی چی؟
در فرهنگ لغات به دنبال معنی شغل مادرش می گردد.
"کاسب کسی است که برای در آوردن خرج خانوده رنج و زحمت زیادی می کشد.در روایات آمده است که کاسب ارج و قرب فراوانی نزد خدا و فرشتگان دارد."
کاسب بودن چیزی نبود که به خاطرش تنبیه شد و یا خجالت کشید.باید به آن افتخار هم کرد.بله حتما افتخار می کرد و آن را به اطرافیان نشان می داد.
در زنگ پرورشی قرار بود بر اساس هویت صحبت کنند .صحبت از خود و خانواده هایشان هم جزئی از کار بود.
نوبت به او که رسید بلند شد و با افتخار گفت:مادرم کاسب است.
کلاس همزمان ترکید.آرواره های معلم محکم به هم چسبیده بود و سعی می کرد عصبانیتش فرو کش کند اما با گفتن جمله ی:"خداوند کاسب کاران را دوست دارد" این سیلی معلم پرورشی بود که ساکتش کرد.
اخراج سه روزه او از مدرسه هم نتوانست به او بفهماند که در فرهنگ گفتاری و کثیف کوچه بازاری محله آنها زن کاسب کسی است که از طریق فاحشگی کسب روزی می کند و از طرف همان مردهایی پس زده می شود که برای فرو نشاندن عطش جنسی خود به سمت او می روند.
پسرک دوستی نداشت که به او بگوید باید از این موقعیت احساس خجالت کند.
